برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در ِ سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نِه
منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروخته است و دستار
بس خانه که سوخته است و دکان

ما را سر دوست بر کنار است
آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی! چو به میوه می‌رسد دست
سهل است جفای بوستانبان

 

پ.ن: قاصد روزان ِ ابری، داروگ!

            کی می رسد باراااااان؟

شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 شعری از قیصر :

 

 اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد

آفتابی بود ، ابری شد ، سیاه و سرد شد

*

آفتابی بود ، ابری شد ، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار ِ برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف ، عین ِ آینه

آه ، این آیینه کی غرق غبار و گَرد شد ؟

*

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد

هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه

هر چه می پنداشت درمان است ، عین ِ  دَرد شد

درد اگر مَرد است ، با دل راست رویارو شود

پس چرا از پُشت ِ سر خنجر زد و نامرد شد ؟

*

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

*

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فَرد شد *

*

بعد هم تبعید و زندان ِ ابد شد در کویر

عین مجنون ، از پی ِ لیلی بیابانگرد شد

*

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن ِ پُر مِهر ِ مادر طَرد شد

 


* پس از هبوط از بهشت آسمانی ، آدمی به صحرای سرزمین هند فرود آمد و حوا به جدّه ، و آدم به جست و جوی وی رفت .             ( ترجمه تاریخ طبری ، صفحات ٧٢ و ٧٣)


پانوشت : مدتی نیستم ؛ ظاهراً نباید خیلی طول بکشد . با این حال در این ایام و ماههای عزیز ،  از دوستان خوبم می خواهم مرا هم در دعاهای خودشان جایی دهند.

 

 

 

 


چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()